يکشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
یادداشت

سرمقاله فرهیختگان/ رونمایی از دکترین جدید ایران در عملیات نصر

سرمقاله فرهیختگان/ رونمایی از دکترین جدید ایران در عملیات نصر
پیام ویژه - فرهیختگان / «رونمایی از دکترین جدید ایران در عملیات نصر» عنوان یادداشت روز در روزنامه فرهیختگان به قلم سعید سیفی که می‌توانید آن را در ادامه بخوانید: در شب هفتم ...
  بزرگنمايي:

پیام ویژه - فرهیختگان / «رونمایی از دکترین جدید ایران در عملیات نصر» عنوان یادداشت روز در روزنامه فرهیختگان به قلم سعید سیفی که می‌توانید آن را در ادامه بخوانید:
در شب هفتم ژوئن ۲۰۲۶ (۱۷ خرداد ۱۴۰۵)، چیزی در آسمان شمال سرزمین‌های اشغالی روشن شد که تنها یک موشک نبود، بلکه پیامی بود که باید دهه‌ها در اذهان بماند. رسانه‌های جهان این رویداد را اولین حمله موشکی ایران به اسرائیلی‌ها پس از آتش‌بس خواندند و تحلیلگران عمدتاً آن را در قاب آشنای «تشدید تنش» یا «واکنش انتقامی» گذاشتند. البته سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران طی بیانیه‌ای درباره این عملیات که با عنوان عملیات نصر معرفی شد، اعلام کرد این عملیات در پاسخ به تجاوز موشکی رژیم کودک‌کش صهیونی به چند سایت راداری در سه‌نقطه کشور و با هدف قرار دادن مراکز مهم پایگاه‌های هوایی راهبردی نواتیم و تلنوف آغاز شد و آن را به شهدای جنگ ۱۲ روزه هدیه کردند.اما فارغ از بیانیه‌ها و تحلیل‌ها با همه درستی‌شان در این میان یک‌لایه عمیق‌تر نادیده گرفته شد؛ لایه‌ای که اگر درست خوانده شود، نشان می‌دهد ایران در روز هفدهم خردادماه جنگ نکرد، بلکه از یک دکترین جدید رونمایی کرد. نویسنده در این یادداشت می‌کوشد با فاصله گرفتن از خبرهای لحظه، پرسشی بنیادین‌تر را پاسخ دهد. آیا ایران در این حمله صرفاً به نقض آتش‌بس پاسخ داد یا گام اول در مسیر تبدیل شدن به یک «قدرت تضمین‌کننده» (Guarantor Power (قدرتی که اجرای توافق‌ها را نه‌فقط برای خود، بلکه برای دیگران نیز تضمین می‌کند) را برداشت؟ ساختار این یادداشت بر سه وجه و دو سؤال استوار است؛ نخست، سطح آستانه‌ای که ایران مشخص کرده بود و در مقطع زمانی موردنظر فعال شد، دوم، پیکار بر سر «دکترین ارتباط» (Linkage Doctrine) در برابر «دکترین جداسازی» (Separation Doctrine) و سوم، معنای آنچه در ادبیات بازدارندگی «نمایش معتبرسازی» (Credibility Display) نامیده می‌شود.
بازار
یک، سطح آستانه؛ آنچه صهیونیست‌ها می‌دانستند اما آن را امتحان کردند
برای فهم آنچه در هفدهم خردادماه رخ داد، باید به چند هفته پیش از آن برگشت. از همان روزهای نخست آتش‌بس ایران-آمریکا، تهران با صراحت و در بالاترین سطوح دیپلماتیک اعلام کرده بود لبنان و حزب‌الله بخش جدایی‌ناپذیر توافق است. وزیر امور خارجه ایران در سخنان و یکی از پیام‌های منتشرشده خود در رسانه‌ها تأکید کرده بود آتش‌بس میان ایران و آمریکا بدون هیچ ابهامی آتش‌بس در همه جبهه‌هاست و نقض آن در یک جبهه به معنای نقض آتش‌بس در همه جبهه‌هاست. شاید در زمان مطرح شدن این جمله، برخی آن را یک موضع‌گیری ساده قلمداد کردند، اما واقعیت این بود که ایران با این اقدام، یک «آستانه هشدار» (Tripwire) را طراحی کرده بود. مفهوم «تریپ‌وایر» (Tripwire) که در فارسی می‌توان آن را «سیم‌ماشه» یا «سیم‌کشی انفجاری» که لمس آن بلافاصله فعال‌کننده پاسخ است یا «آستانه خودکار» ترجمه کرد، از ادبیات راهبردی دوران جنگ سرد می‌آید و توماس شلینگ (Thomas Schelling)، اقتصاددان و نظریه‌پرداز راهبردی برنده جایزه نوبل، در کتاب ماندگار خود با عنوان «راهبرد تعارض» و در قالب نظریه «تعهد پیش‌گیرانه» این مفهوم را تشریح کرده است. تریپ‌وایر به این معنی است که یک قدرت به‌جای اینکه هر بار در لحظه تصمیم بگیرد که آیا وارد درگیری شود یا خیر، از پیش «خط قرمز خودکار» تعریف می‌کند که عبور از آن بدون نیاز به تصمیم جدید پاسخ را فعال می‌کند. هدف این کار کاهش هزینه تردید برای خود و افزایش هزینه آزمایش برای حریف است. به زبان ساده‌تر اگر یک قدرت بگوید «اگر این خط رد شود، پاسخ می‌دهم»، حریف می‌داند آزمایش‌کردن آن خط، دیگر به معنای «شاید پاسخ بگیرم» نیست، بلکه به معنای «قطعاً پاسخ می‌گیرم» است. واقعیت این است که اسرائیلی‌ها با تجربه‌ای که از تقابل با ایران دارند، به‌خوبی متوجه این سطح آستانه شده بودند. وقتی در هفته اول خرداد بمباران‌های گسترده جنوب لبنان آغاز شد و بعد در روز هفتم ژوئن صهیونیست‌های جنایتکار بدون هشدار قبلی به ضاحیه در حومه جنوبی بیروت حمله کردند، تریپ‌وایر ایران فعال شد. ایران در همان روز موشک‌های خود را شلیک کرد. اما نکته اینجاست، این پاسخ، از منظر زمانی و منطق آن «واکنش» به معنای رایج نبود و این در واقع، اجرای تعهد از پیش اعلام‌شده بود. تفاوت این دو در ادبیات بازدارندگی تفاوت میان بازیگر عصبانی و بازیگر معتبر است.
دو، جدال بر سر معماری توافق؛ ارتباط در برابر جداسازی
در پشت‌صحنه این رویداد یک نبرد مفهومی مهم جریان داشت که در این مدت کمتر به آن پرداخته شده است، نبرد میان دو معماری متفاوت از آتش‌بس و مذاکرات. آمریکا و اسرائیل از ابتدای جنگ و تقابل با ایران تلاش می‌کردند رویکرد «جداسازی» را به ایران تحمیل کنند، یعنی فایل هسته‌ای ایران را از فایل لبنان و حزب‌الله کاملاً مجزا نگه دارند، توافقات را در اتاق‌های مجزا ببندند و هزینه هر جبهه را به طور مستقل محاسبه کنند. این معماری برای واشنگتن مفید بود و به آمریکایی‌ها اجازه می‌داد هم‌زمان در حال مذاکره با تهران باشند و هم به اسرائیل فضا می‌داد در لبنان عملیات کند، بدون آنکه این دو فضا تأثیرات منفی بر یکدیگر داشته باشد. اما ایران در مقابل، روز اول آتش‌بس، رویکرد یا دکترین «ارتباط» را اعلام و پیگیری کرد. این مفهوم را که در دیپلماسی بین‌الملل می‌توان به معنای «پیونددادن آگاهانه موضوعات مختلف مذاکره به یکدیگر» دانست، تقریباً ابزاری شناخته‌شده در تاریخ دیپلماسی است. به‌عنوان‌مثال، هنری کیسینجر در دهه 70 میلادی برای پیونددادن مذاکرات تسلیحاتی با مسائل تجاری شوروی از آن استفاده کرد. البته کاربرد ایران در اینجا قدری عمیق‌تر است و آن را به‌عنوان شرط ذاتی و ماهیتی یا به‌عبارت‌دیگر هستی‌شناختی توافق، تعریف کرد، یعنی بدون آن اساساً توافقی در کار نخواهد بود. هفدهم خرداد این دکترین از سطح اعلامی به سطح عملیاتی ارتقا یافت و ایران با موشک‌های خود اثبات کرد رویکرد ارتباط دیگر صرفاً یک موضع کلامی نیست و هزینه مشخص و فوری دارد. به نظر نویسنده این شاید دقیقاً همان چیزی باشد که تحلیلگر کارنگی در گزارش اوایل بهار ۱۴۰۵ به آن اشاره کرده بود. او در گزارش مذکور خود بعد از بررسی اخبار و واکنش‌های ایران به‌صورت ضمنی این‌گونه نتیجه‌گیری کرده بود که ایران در حال‌ گذار از بازدارندگی از طریق متحدانش به بازدارندگی از طریق تنبیه و هزینه مستقیم است؛ تحولی که معماری امنیتی کل منطقه را تغییر خواهد داد.
سه، نمایش معتبرسازی؛ وقتی گفتن کافی نیست
در بازدارندگی قاعده‌ای بنیادین وجود دارد که در ادبیات راهبردی «مشکل اعتبار» نامیده می‌شود، یعنی تهدیدی که باور نشود، هیچ‌تأثیری ندارد. اگر حریف فکر کند شما در لحظه آزمون عقب می‌نشینید، تمام اعلامیه‌های قبلی شما، حتی ارزش کاغذی را که روی آن نوشته شده نخواهد داشت. ایران در ماه‌های اخیر با یک «مشکل ادراکی» دست‌وپنجه نرم می‌کرد. دشمنان ایران تلاش کرده بودند با استفاده از رویدادهای سال ۱۴۰۳، از حملات و فشارهای مختلف به حزب‌الله تا فشارهای نظامی متعدد تصویری از تهران در ادراک عمومی بسازند که ایران را «قدرتی که تهدید می‌کند، اما عمل نمی‌کند» درک کنند. اگر این درک و شناخت از ایران تثبیت می‌شد، برای آینده مذاکرات و برای معادلات منطقه‌ای ایران خطرناک بود و دشمنان این کشور را به آزمایش، تکرار و اقدامات خصمانه بیشتر ترغیب می‌کرد. در این شرایط معتبرسازی اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند. نمایش معتبرسازی در ادبیات روابط بین‌الملل به عملی گفته می‌شود که یک بازیگر با هزینه واقعی نه با بیان و ادعا نشان می‌دهد تعهداتش جدی و عملیاتی است. البته این نمایش باید چند ویژگی داشته باشد، هزینه‌بر باشد (اگر رایگان باشد، حریف آن را جدی نمی‌گیرد)، کنترل‌شده باشد (زیرا نباید از حدی که بازگشت از آن ممکن نباشد فراتر برود) و سیگنالی روشن داشته باشد (چون هدف انتقال پیام است، نه نابودی حریف). حالا به عملیات نصر برگردیم، ایران در هفدهم خرداد این سه شرط را دقیقاً عملیاتی کرد. حمله موشکی صورت گرفت که هزینه داشت و شجاعانه بود، اما هیچ گزارشی از تلفات جانی در ظاهر یا واقعیت منتشر نشد و پس از موج اول، ایران داوطلبانه اعلام کرد حملات را متوقف می‌کند تا پیام مدنظرش شنیده شود. دقیقاً صبح روز بعد عملیات نصر بود که آیت‌الله صادق لاریجانی، رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام این رویداد را اعلام رسمی یک دکترین راهبردی خواند و گفت پیام روشن است؛ «اگر یکی از اعضای محور مقاومت مورد حمله قرار گیرد، پاسخ از مرزهای جغرافیایی فراتر خواهد رفت.» به اعتقاد نویسنده این جمله به‌خودی‌خود یک سند تاریخی برای اثبات رونمایی رسمی از دکترین راهبردی جدید ایران محسوب می‌شود.
چهار، نقش ضامن برای ایران؛ انتخابی راهبردی یا اجبار تاکتیکی؟
در تحلیل رویداد 17 خرداد و عملیات نصر، فارغ از سه وجه فوق دو موضوع یا دو سؤال نیز باید مورد توجه قرار گیرد. نکته‌ای که در این خصوص کمتر به آن پرداخته شده این است که انتخاب «نقش ضامن» برای ایران یک انتخاب راهبردی بود یا یک اجبار تاکتیکی؟ واقعیت این است که ایران می‌توانست سکوت کند و لبنان را به حال خود رها کند، همان‌طور که متأسفانه برخی اشخاص به دلایل مختلف، در آن مقطع اشاراتی به اتخاذ این رویکرد داشتند و شاید در کوتاه‌مدت نیز مذاکرات را تسریع می‌کرد. اما این سکوت در میان‌مدت تمام ساختار «محور مقاومت» را به یک ویترین توخالی تبدیل می‌کرد. آنگاه ایران نه قدرت منطقه‌ای بود، نه قدرت نظامی، بلکه کشوری بود که پیمان‌ها و تعهداتش ارزشی ندارد و این چیزی نبود که ایران می‌خواست یا دنبال می‌کرد.
پنج، معادلات آینده؛ میز مذاکره یا میدان جنگ؟
سؤال دیگری که در این یادداشت باید به آن پاسخ داده شود، این است که آیا این رویداد، مذاکرات ایران-آمریکا را به خطر می‌انداخت؟ سطحی‌ترین پاسخ به این سؤال مثبت است. ترامپ نیز روز بعد گفت این حملات «به مذاکرات کمک نمی‌کند»، اما خوانش عمیق‌تر این موضوع قدری پیچیده‌تر است. در دیپلماسی «مذاکره از موضع قدرت» که اتفاقاً ترامپ یکی از بزرگ‌ترین مروجان آن است، به معنای این است بازیگری که هزینه خروج از توافق برای او کمتر از حریف است، معمولاً شرایط بهتری دارد. در واقع ایران با نشان دادن اینکه می‌تواند فشار را بدون فروپاشی تحمل و درعین‌حال هزینه بالایی به حریف تحمیل کند، در حال ساخت این «موضع قدرت» است. در این راستا نکته مهم این است که از نظر تهران و تجربه زیسته بازدارندگی حمایت از شرکای راهبردی در جبهه مقاومت، نه یک هزینه، بلکه بخش اساسی معادله امنیت ملی است. برای ایران، لبنان به‌صورت عام و حزب‌الله به‌صورت خاص، نه یک خیریه ایدئولوژیک و نه یک‌بار اضافی است، بلکه بخشی از «عمق راهبردی» و سپر دفاعی کشور محسوب می‌شود که در صورت تضعیف خط دفاعی ایران تا مرزهای خودش عقب می‌نشیند. در کل عملیات نصر نشان داد مذاکرات آینده ایران-آمریکا در دو سطح جریان خواهد داشت؛ سطح اعلانی که درباره هسته‌ای، تحریم‌ها و تنگه هرمز و... است و سطح واقعی که درباره معماری امنیت منطقه است. در واقع ایران در هفدهم خرداد اعلام کرد بدون توجه و حل سطح دوم، سطح اول نیز پایدار نخواهد بود.
جمع‌بندی؛ نقش جدید ایران، نویسنده قواعد بازی
در پایان باید گفت حملات هفدهم خرداد یا عملیات نصر را از هر زاویه‌ای که بنگریم موافق یا مخالف سیاست‌های جمهوری اسلامی ایران باید یک واقعیت و موضوع مهم را بپذیریم، این رویداد یک‌لحظه دکترینی بود، لحظه‌ای که در آن یک قدرت منطقه‌ای اعلام کرد دیگر صرفاً طرف یک جنگ نیست، بلکه داعیه‌دار نقشی است که تاریخ روابط بین‌الملل به‌ندرت به قدرت‌های منطقه‌ای داده؛ نقش کسی که نه‌تنها بازی می‌کند، بلکه قواعد بازی را می‌نویسد. در این عملیات یکی از هوشمندانه‌ترین نکته‌ها این بود که ایران هم‌زمان دو پیام داد، به صهیونیست‌ها گفت «سطح آستانه و خط قرمز دارد و به آن پایبند است و به آمریکا نیز گفت مذاکره می‌کنم، اما نه از روی فشار و اضطرار.» به اعتقاد نویسنده این دو پیام به‌ظاهر متناقض در واقع دو ضلع یک راهبرد واحدند که می‌توان آن را این‌گونه تعریف کرد، برای نشستن پشت میز مذاکره با احترام، ابتدا باید ثابت کنی که توانایی ایستادن در میدان، قبل از نشستن پشت میز مذاکره را داری. شلینگ در همان کتاب معروفش آورده در بازی‌های راهبردی، گاهی قوی‌ترین حرکت آن است که به حریف نشان دهی می‌توانی از مرز رد شوی و بعد داوطلبانه عقب‌نشینی کنی. ایران در هفدهم خرداد قوی‌ترین حرکت مدنظر شلینگ را به معرض نمایش گذاشت. درست است یا غلط؟ مفید است یا خطرناک؟ این سؤالات پاسخ‌های خود را در آینده خواهند یافت، اما آنچه مسلم است، این است که پس از آن شب، معادلات غرب آسیا معادلات صبح همان روز نبود و این واقعیتی است که هیچ تحلیلگری خوش‌بین یا بدبین نمی‌تواند آن را نادیده بگیرد.


نظرات شما